پرنده ی مهاجر

عشق مظهر زندگیست اگر عشق را از دست بدهی در حقیقت زندگی را از دست داداه ای پس زندگی را در آغوش بگیر


میتوان سرنوشت را تغییر داد.........

?ریحانه | 1388/8/28 | پیوند | 1 نظر | ارسال نظر

یادت بخیر کودکی



کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم


اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم


کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را
از نگاهش مي توان خواند


اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد
و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم


سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست
دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد


بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!!
بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند


بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمد

?ریحانه | 1388/8/28 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

آزمون زندگی

آزمون زندگی

هرکه خود را رایگان به این و آن بفروشدمعلوم می شود

از"قیمت انسان" بی خبر استهر که هم زود عاشق شودومرتب

 معشوق عوض کند معلوم است که عشق را به بازی گرفته است یاخودش بازیچه ی هوس شده است.

هم" بازیگر" بودن هم" بازیچه" بودن مایه ی شرمندگی است.

آدمیزاد باخیلی چیزها "امتحان"می شود.بعضی با "پول"برخی ها با "شهرت"بعضی ها با"مقام"برخی با"بی مهری"بعضی با"فقر"برخی هم با "محبوبیت"........... کسانی هم با"عشق و محبت"وبالاخره......

.چه آنکه دوستار کسی باشی یا کسی دوستارت باشد.

عاشق باشی یا معشوق دل به این و آن باخته باشی یا دیگران(راست یا دروغ)برایت فداو قربان شوند.آنها که"ظرفیت "دارند.به این زودی خود رانمی بازند

.موج انها رابه این سوو ان سو نمی کشاند.لنگر یک کشتی"آن را آرام و بی طلاطم نگه میدارد

.دنیا بی شک مثل دریا مواج است و پرطلاطماگر وزنه ای از آگاهی ومعرفت"مارااستوارندارد قایق وجودمان یادست خوش امواج می شود یاچپ می کند وقعر دریا جایگاهمان میگردد.

اگرسادگی کنیم گاهی یک "نگاه"یا یک"لبخند"و"محبت"ما رابه "دام"می اندازد.


?ریحانه | 1388/2/19 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر



?ریحانه | 1388/2/17 | پیوند | 1 نظر | ارسال نظر

امید.....

در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند.

 یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم‌اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت‌ها با یکدیگر صحبت می‌کردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می‌زدند. هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می‌نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می‌دید برای هم ‌اتاقیش توصیف می‌کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت ، با شنیدن اوصاف دنیای بیرون ، روحی تازه می‌گرفت. گفته های مرد کنار پنجره چنین بود: این پنجره ، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت مرغابی‌ها و قوها در دریاچه شنا می‌کردند و کودکان با قایقهای تفریحی‌شان در آب سر گرم بودند. درختان کهن ، به منظره بیرون ، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می‌شد. همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می‌کرد ، هم‌اتاقیش چشمانش را می‌بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می‌کرد. روزها و هفته‌ها سپری شد. یک روز صبح ، پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود ، جسم بی‌جان مرد کنار پنجره را دید که با آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترک کرد.آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد . بالاخره او می‌توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند. در کمال تعجب ، او با یک دیوار مواجه شد. مرد ، پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم‌اتاقیش را وادار می‌کرده چنین مناظر دل‌انگیزی را برای او توصیف کند ! پرستار پاسخ داد: شاید او می‌خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلانابینا بود و حتی نمی‌توانست دیوار را ببيند ..

?ریحانه | 1388/2/17 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

گلم اینم واسه خودمو خودت ولنتاین مبارک

?ریحانه | 1387/11/25 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

خدای من

نمی دونم واسمون چه خوابی دیده روزگار

توروقسم به اون خدا نگذار بگذره بهار

عزیزم یه حدی داره لحظه های انتظار

 تو رو قسم به اون خدا نزار که بگذره بهار

 


?ریحانه | 1387/11/25 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

دوستت دارم

?ریحانه | 1387/11/25 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

عشق

برای عشق تمنا کن ولی خار نشو

، برای عشق قبول کن ولی غرورت رو از دست نده

،برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو

،برای عشق مثل

 شمع بسوز ،ولی نگذار پروانه گریه تو ببینه

،برای عشق پیمانت ببند ولی پیمان نشکن

،برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو  نگی

ر،برای عشق وصال کن ولی فرار نکن ،برای عشق زندگی کن ولی عاشقانهزندگی کن

،برای عشق بمیر . ولی کسی رو نکش

. برای عشق خودت باش ولی خوب


?ریحانه | 1387/11/13 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر


خنده ی آدما همیشه از دل خوشی نیست.گاهی دل شکستن کمتر از ادم کشی نیست،گاهی دل آنقدر تنگ میشه که گریه هم کم میباره ،دل هم سر به دیوار میزنه پس از یه حرف ساده هم گاهی چقدر غم میباره.  

شب رفت"ماه رفت" ستاره رفت"اما سحر نرسيد

تاريکي موندگار شد روز دگر نرسيد سالها  ماه ها ثانيه ها بي تو گذشت و منمنتظر تو بودم و از توخبر نرسيدمسافر شهر قصه مي گفت:يه روز مياد دوباره قصه ي ما تموم شداون از سفر نرسيدگل کو! باغ کو !بهار کجاستاينجا همش کويرهدستاي باغبون کجاست؟غنچه داره ميميرهرود اميد و آرزورفت و رسيد به مردابچشمه ي شادي خشکيددرياي عشق شد سرابشبهاي بي ستاره هر شب و هر شب دوباره کاش میشد قلبها آباد بود کینه وغمها به دست باد بود،کاش میشد دل فراموشی نداشت نمنم باران هم آغوشی نداشت،کاش میشد گم شوند این کاشهای زندگی پشت نقاب بندگی،کاش میشد کاشها مهمان شوند در میان غصه ها پنهان شوند،کاش میشد آسمان رنگین نبود ردپای قهروکین رنگین نبود،کاش میشد روی خط زندگی! باتو باشم تا نهایت سادگی!

?ریحانه | 1387/11/13 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

دل من بی صدا می شکند....

میشکند

همیشه می شکند

 خرد می شود

دیگر به شکستنش عادت کرده ام

دوباره دلم شکست حتی نمی تونم مواظب دلم باشم هر کی میرسه میشکنه و میره


?ریحانه | 1387/11/13 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

عاشقانه

لالالالا بخواب دنيا خسيسه

 واسه کمتر کسی خوب مي نويسه

يکی لبهاش هميشه غرق خنده ست

يکی پلکاش تو خوابم خيسه خيسه

پرسيد کدوم راه نزديکتره؟گفتم به کجا؟گفت به خلوتگاه دوست.گفتم مگر فاصله ای میبینی بين دل و آنکس که دل منزل اوست.

زیر پلکت سایه بانم میدهی؟ سوختم آیا پناهم میدهی؟ آتشی افتاده بر جان و دلم ، قطره آبی بر لبانم میدهی؟ میهمان جان جانان گر شوم ، میزبانی را نشانم میدهی؟ تا بیاسایم دمی در پای عشق ، زیر چترت سرپناهم میدهی؟ ای جواب پرسش بی پاسخم ، عشق را آیا نشانم میدهی؟ رو مگردان نازنین با گوشه چشمت بگو در شرار چهره ات یک بوسه گاهم میدهی؟

?ریحانه | 1387/11/10 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر


مطمـئن باش که خداوند تو را عاشقانه دوست دارد... چون در هر بهار برایت گل می فرستد و هرروز صبح آفتاب را به تو هدیه می کند. پروردگار هستی با این که می تواند در هر جایی از دنیا باشد ، قلــب تو را انتخاب کرده و تنها اوست که هر وقت بخواهی چیزی بگوئی گوش می کند

دیشب داشتم تو گورستان عشق قدم میزدم خیلی تعجب کردم تا چشم کار می کرد قبر بود.پیش خودم گفتم یعنی این قدر قلب شکسته وجود داره؟؟همین طور که می رفتم متوجه یک دل شدم انگار تازه خاک شده بود.جلو رفتم و دیدم روی سنگ قبر چند تا برگ افتاده کنار قبر نشستم و براش دعا کردم وقتی برگ ها را کنار زدم ...اون دل همون کسی بود که باعث شده بود دل من خیلی پیش ها بمیره

?ریحانه | 1387/11/9 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر


وقتي چشمات ديگه اشكي براي ريختن نداشته باشه.......

وقتي ديگه قدرت فرياد زدنم نداشته باشي.....

 و قتي ديگه هر چي دل تنگت خواسته باشه گفته باشي وقتي دفتر و قلم هم تنهات گذاشته باشن......

وقتي از درون تمام وجودت يخ بزنه و.....

 وقتي چشم از دنيا مي بندي و آرزوي مرگ مي كني....

وقتي احساس‌‌‌‌‌‌‌‌‌ مي‌‌‌‌‌‌كني احساس مي كني هيچ كس تو را درك نمي كنه ... وقتي احساس كني تنهاترين دنيا هستي و... 

 وقتي باد شمع نيمه سوخته اتاقتا خاموش كرد چشمهايت را ببند و با تمام وجود از خدا بخواه صدا كه صدات كنه ..

من زندگی را برای عشق می  خواهم تا ابد عاشق بمانم می خواهم برای عشق بخندم و برایش گریه کنم می خواهم با عشق به خدایم برسم می خواهم عشق را ثابت کنممی خواهم برای عشق بمیرم


?ریحانه | 1387/11/8 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

عشق ما

عشق يـــــــــــــــــــعني 

  عشق يعني انتظار يه انتظار شيرين

عشق يعني اضطراب يه اضطراب ديرين

 عشق يعني يكي شدن تا اخرموندني شدن

عشق يعني يه رنگ بودن تا اخرش با هم بودن

 عشق يعني يه اتش گذشتن از هراسش

عشق يعني پرستش تا وقتي قلبت هستش

 عشق يعني مداد رنگي تو راهش با غم بجنگي

عشق يعني بخنديم دست همو بگيريم

 عشق يعني تو دلامون ببنديم عهد و پيمون

عشق يعني تو چشامون ببينيم رنگ بارون

 عشق يعني تو شنها ديدن جاي قدمها

عشق يعني تو خزون گذشتن از عمر جون

 عشق يعني پريدن به اسمون دويدن

عشق يعني بوسيدن طعم زندگي ديدن

 

عشق يعني يه كلام دوست دارم وسلام

تقدیم به خودتو خودم


?ریحانه | 1387/11/4 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

عشق

?ریحانه | 1387/11/3 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

قلب........؟؟؟؟

?ریحانه | 1387/10/27 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

عشق

یادته یه روز بهم گفتی :هر وقت خواستی گریه

 کنی برو زیر بارون تا نا مردی نتونه اشکها تو

 ببینه و بهت بخنده ...گفتم:اگه بارون نبود

چی؟گفتی:اگه چشای قشنگ تو 

بباره آسمون گریش میگیره ....

گفتم :یه خواهش دارم ...وقتی آسمون چشام خواست بباره تنهام نذار

گفتی :به چشم

حالا من دارم گریه میکنم اما آسمون نمی

 باره...تو هم اون دور دورا وایسادی و بهم میخندی

 

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره

بي

 بهونه مي باره به كسي توجه نمي كنه از

 كسي خجالت نمي كشه مي باره مي باره

اونقدر مي باره تا آبي بشه آفتابي بشه!

كاش ..كاش مي شد مثل آسمون بود ..وقتي

دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابی

بشي ... بعدش هم انگار نه انگار بارشي در كار بود...


?ریحانه | 1387/10/27 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

عاشق واقعی بودن سخته
پ

?ریحانه | 1387/10/24 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

احمدک

معلم چو آمد به ناگه كلاس  

 چو شهري فرو خفته خاموش شد

 سخنهاي ناگفته در مغزه

ا به لب نارسيده ، فراموش شد 

معلم ز كار مداوم ،

مدام غضبناك و افسرده و خسته بود

 جوان بود و در عنفوان شباب جواني

از او رخت بربسته بود

 سكوت كلاس غم انگيز را صداي درشت معلم شكست

 بيا احمدك درس ديروز را بخوان

تا ببينم كه سعدي چه گفت

 ولي احمدك درس ناخوانده بود 

بجز آنچه ديروز ، آنجا شنفت عرق چون شتابان سرشك

يتيم خطوط خجالت به رويش نگاشت 

لباس پر از وصله و پينه اش

 به روي تن لاغرش لرزه داشت

 زبانش به لكنت بيفتاد و گفت

 " بني آدم اعضاي يكديگرند " 

وجودش به يكباره فرياد زد 

" كه در آفرينش ز يك گوهرند 

 چو عضوي به درد آورد روزگار

 دگر عضوها را نماند قرار "

 تو كز، كز، كز !؟ واي يادش نبود

 جهان پيش چشمش سيه پوش شد

 نگاهي به سنگيني از روي شرم 

بيفكند پايين و خاموش شد 

معلم بگفتا به لحني گران 

مگر چيست فرق تو با ديگران 

خدايا چه مي گويد آموزگار نمي داند

آيا كه در اين ميان بود فرق ما بين دار و ندار

 به آهنگ زار احمد بينوا چنين زير لب گفت

 با قلب چاك كه آنها به دامان مادر خوشند 

و من بي وجودش نهم سر به خاك

 به آنها جز از روي مهر و خوشي

 نگفته كسي تاكنون يك سخن

 من از روي اجبار و از ترس مرگ كشيدم

از آن درس بگذشته دست

 ببين دستهاي پر از پينه ام شاهد است 

سخنهاي او را معلم بريد 

هنوز او سخنهاي بسيار داشت

 دلي از ستمكاري اغنياء

 نژند و ستمديده و زار داشت

 معلم بكوبيد پا بر زمين به من چه كه مادر ز كف داده اي

 به من چه كه دستت پر از پينه است

 رود يك نفر پيش ناظم كه او به همراه خود يك فلك آورد

 دل احمد آزرده و ريش گشت 

چو او اين سخن از معلم شنيد

 به ياد آمدش شعر سعدي

 و گفت تامل خدا را ، تامل دمي

 " تو كز محنت ديگران بي غمي نشايد كه نامت نهند آدمي "


?ریحانه | 1387/10/23 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر